خرید بک لینک
پس از مکاتبه ایمیلی با دکتر و دريافت پاسخ های کوتاه و مبهم، وقت گرفتم ازش و امروز 10 صبح بهش زنگ زدم، طبق معمول سلااامی گفت و گوشی تلفن اتاقش زنگ زد و من موندم پشت خط.....خلاصه تصميم بر این شد که اون مقاله اولیم خیلی پر و پیمون شده و تبدیلش کنیم به دوتا مقاله، دکتر هم قول داد روش کار کنه که بره واسه جی سی آر ایشالابمنم گفت تو بشین 2،3 تا مقاله فارسی بنویس!!! آخه فارسیییی چرااا...ارزش نمره ای پایین، چه فایده داره، من تو ارشد مقاله فارسی ننوشتم اونوقت تو دکتری فارسی بنویسم!؟ اصن بهم برخورده نمیخوام خروجی فارسی از تزم داشته باشم اما مجبورم به حرفش گوش کنمممممچقد سخته خلاف میلت اطاعت کنیییی + نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت توسط زنبور کوچولو

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: يکشنبه 23 بهمن 1401 ساعت: 17:04

روزیکه میرفتم دانشگاه ثبتنام کنم هیچوقت فکرشم نمیکردم ممکنه دیگه نتونم در سایه امنیت انسانیبا خیال راحت توی محوطه قدم بزنم، تو عالم بیولوژی در آزمایشگاه مشغول کار باشم، با حس گرسنگی مشتاقانه برم سلف غذا بخورم، و استرس موندن تو خوابگاه و قطعی نت و... رو داشته باشمبهای آزادی همیشه مرگ بوده اما بهای عمر تلف شده و آرزوهای بر باد رفته چیه!؟ قطعا نبودن بهتر از کج بودنه + نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۴۰۱ ساعت توسط زنبور کوچولو

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:39

عجب بیست روزی بودصبح ها سرپا توی آزمایشگاه با گردن آویزون پشت لوپ به تشخیص و اسلاید زدن و عصرها با شانه کج پشت لپتاپ به ادیت تصاویر و ویرایش گراف ها و شب ها در بیهوشی ای نیمه بیدار گونه توام با پریشان خوابی گذشت. فضای علم و ترس چقدر غریب بود. فضای شوق بیشتر یاد گرفتن و زودتر جمع کردن و رفتن غریب بود.تنها ذوق تحصیلی من توی اینمدت که نزدیک دکتر بودم، ملاقات و مشاوره هر روزه مون بود که اگرچه وقت کاری آزمایشگاه رو از من میگرفت چون تایم موندنمون برای بعد از وقت اداری آزمایشگاه محدود شده بود اما امید بخش اموراتم بود. دکتر هم به بودن من توی آزمایشگاه عادت کرده بود. صبح هایی که کلاس نداشت حتما دو ذفعه ای میومد آزمایشگاه صدام میزد. کاش میشد بیشتر بمونم و کارای مقاله رو از نزدیک چک کنم. هر ملاقات و صحبت برای من ایده جدید بود. کلی فکر رد و بدل شد که پشت خطوط مزخرف نت همیشه بی جواب میموند. صد حیف که خیلی سر بسته گفت نمیتونم مسئولیت حضورت رو قبول کنم و میگم که برو و صرفا با ایمیل در ارتباط باشیم.برگشتمو دلم موند توی دانشکده، آزمایشگاه، خوابگاه ......... + نوشته شده در جمعه هجدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت توسط زنبور کوچولو

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:39

غرق شدم بین متن هایی که باید ده بار ریفریز و پارافریز بشن تا ایده آلم بشنچشمام دنبال ایمپکت مقاله هاییه که دارم ازشون استفاده میکنمحواسم به رفرنس دادن هاستذهنم قفل موضوع اصلیه و از حاشیه به افزودن موضاعات پاراگراف های بعدی میرهفکرم توی رسیدن به ضرب العجلی هست که تا نیمه دی برای خودم گذاشته بودم تا مقاله رو نیمه آماده برای دکتر بفرستم فردا تولدمه و من وسط اتاقم میون کلی کاغذ و دفتر و تز نشستم و نگاهم توی مانیتور لپ تاپه و همینجوری دارم با خودم فکرمیکنم که امسال چه تولدایی که ختم شد و با جشن هایی که اندوه شد و چه خاطراتی که ازتولدای قدیمی به جا نموند... و ما آدما با هم چه ها که نمیکنیم ............. هیچ حسی به فردا ندارم حتی در حد یه لبخند زدن33 سالگی اینجوری تمام. + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ ساعت توسط زنبور کوچولو  | 

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:39

صفحه بندی